تبليغاتX
پله ای از نردبون ...

امروز آسمون دلم گرفته بود !

هوا ابری و گرفته!

 ترکیدن بغض آسمون، زمین رو روشن می کنه ...

خواب از چشای زمین می پره

تشنه از خواب پا می شه

دستاشو دراز می کنه تا کاسه ای آب به دستش بدن...

... و چه بی منت می باره بارون.

آسمون وقتی دلش میگیره ، زمین دست نیازشو بلند می کنه تا در هم آغوشی آب و خاک ، دل آسمون باز شه و دل زمین سیراب!

+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 4:39 توسط اسماعیل صادق زاده |

بازم عید اومد و سال نو و دید و بازدید و روبوسی و گل و سبزه و سیب و سنجد و سمنو ...

ولی من امسالم مثل سالای دیگه حال خوشی ندارم ، شاید دیگه این حالتمم مثل بقیه چیزا داره کم کم برام عادی میشه ! ولی نه این یکی چیزی نیست که با گذشت  روز و ماه و سال برام عادی بشه !

نمی دونم چرا وقتی سال ، نو میشه بیشتر از این که به سال نو فکر کنم به سال کهنه چشم می دوزم؟

….بازم وقتی پشت سرم رو نگاه می کنم نگرانیم بیشتر میشه و احساس سردی تمام وجودمو می گیره.

یه پله دیگه از نردبونی که دارم ازش بالا میرم تو خروسخون اول سال همزمان با ترکیدن توپ تحویل سال خورد میشه و جلوی چشام از بین میره...

خیلی دلهره آوره وقتی می بینی پل های پشت سرت داره یکی پس از دیگری از بین میره و تو راهی برای بازگشت نداری و بی هیچ تردیدی باید به جلو حرکت کنی . نمی دونی اون جلو چه خبره و چه کسی و چه چیزی و چه اتفاقی کجا و کی سر راهت سبز خواهد شد و بدتر از اون اینه که نمی دونی تو اون لحظه چی کار می کنی و چه طوری با اون روبرو می شی!

کم کم پاهام داره حرکت کردن رو پله های نردبونو یاد می گیره و با تموم اتفاقات گوار و ناگوار گذشته و با تموم خاطراتی که گاهی شکستن پله نردبون زیر پامو به یادم میاره ، به این نتیجه رسیدم که بی شک راه بازگشتی وجود نداره و گذشته رو فقط و فقط باید تو کوله تجربیاتمون جا بدیم تا شاید برای رسیدن به پله های بعدی این نردبون نامعلوم به دادمون برسه.

یه چیز دیگه ای که همیشه نگرانیمو بیشتر می کنه اینه که این نردبون به کجا می رسه و چندتا از پله هاش هنوز مونده ؟ و آیا پله دیگه ای برای گذشتن وجود داره یا نه؟

تا اینجا ، با چشم پوشی از بعضی موارد خاص ، زندگی و رد شدن از این پله ها به یه فیلم تکراری شبیه تر بوده تا چیز دیگه!

زندگی تکرار روزمرگی من است

چوب خشکیده ای شاید

بیرون افتاده از دل یک سنگ

نجات بخش این زندگی سخت

زندگی تکرار روزمرگی من است

......

می گویند رفتن رسیدن است ، اما آیا یکی پیدا می شود که بگوید به کجا رسیده است؟

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 1:23 توسط اسماعیل صادق زاده |